زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
گُر گرفتم، سوختم، در شعلهها تب کردهام آفـتابـا از عـطش جان را لـبالـب کردهام من خودم دیدم که لبهای تو را با چوب زد هرچه با لبخـند تو کـردند با لب کردهام تـشـنـۀ جـام بـلا بودن بـرایم بهـتر است پس برای دیدنت خود را مقـرّب کردهام من به چشمم قول دادم خواب میبینم تورا روز را با وعـدۀ دیـدار تو شـب کردهام این گره کور است اما سعی خود را میکنم با سرِ انگـشت مـویم را مـرتب کـردهام مقتل خود را نوشتم جای دفتر روی خاک با سرانگشت قلم، خون را مرکب کردهام قامتم خـم شد اگر، مگـذار پای پـیـریام بلکه در غـم اقتدا بر عمّه زینب کردهام |